جشن الفبا

امروز جشن الفبای فندوقم بود

صبح رفتیم مدرسه قرار بود من برم کمک نماینده تا کیک رو از قنادی بیاریم فندوق رو گذاشتم مدرسه و رفتم کیک رو با خانم نماینده آوردیم

حیف پول شد جشن چون بجای یک جنگ شادی یک عمو ر.و.ح.ا.ن.ی دعوت کرده بود که هر روز توی تی وی ریختن ما از دست اینها تی وی نگاه نمی‌کنیم والا حالا اومدی بود بچه ها رو بخندونه بالاخره بعد از یک ساعت چرت و پرت گویی ها رفت و بچه ها لوح و جایزه هاشونو گرفتن و خداحافظی کردیم و اومدیم

از گروههاشونم خداحافظی کردم و اومدم بیرون

بابا چشماش خیلی ضعیف شده و این یکم حالمو امروز خراب کرده

چند روزیه برلی پوستم روغن کرچک میزنم واقعا عالیه راستی زیر چشمم که گوده همیشه جدیدن هی نیشگون میگیرم آروم آروم بعد از روغن کرچک به نظرم داره بهتر میشه

خداروشکر

چند روزی درگیر پایان ترم زبان فندوق خان و روزهای اخر مدرسش بودم

کار جدیدم رو هم شروع کردم

وزنمم کم کردم

درسمم شروع کردم

چند روز پیش فندوق خیلی اذیتم کرد اقای پدر هم که خیلی لوسش میکنه و من هم مثل بمب بودم شب بعد شام زمان مسواک زدن فندوق و با یه غر کوچیک ترکیدمممممممممم

بعد از اون روز همچی داره عالی پیش میره انگار لازمه گاهی یه جیغی بزنیم بلکه این افایون حساب کار دستشون بیاد

کار

سلام سلام هفته پیش دوست جونم که مهاجرت کرده پیام داد که میشه یه سر بری پیش بابام یه حسابدار اورده انگار زیاد ازش راضی نیست چند تا کار کوچیک باهات داره گفتم باشه بهش سر میزنم

امروز رفتم پیش حاج اقا کلی تحویلم گرفت و گفت من یه حسابدار داشتم کلی اذیتم میکرد الانم این خانم رو اوردم میتونی ماهی یکبار یه ساعتی وقت بزاری بیای حسابهای سرماهشو چک کنی اگر هم نتونستی بیای چون شما کامل اطلاعاتمونو داری یه کم تلفنی راهنماییش کنی لیست بیمه و حقوقمونم میخوام بدم خودت بزنی چون من نمیتونم بهشون اعتماد کنم خیلی اذیتم میکنن با اقای پدر قبلش مشورت کرده بودم بهم گفت برو اگه کارش سبک بود قبول کن

حاجی هم از رفتن بچه هاش هم ناراحت بود هم خوشحال گفت اینجا سختشون بود ولی اونجا هم حقوقشون خوبه هم راحت زندگی میکنن البته که پسراش اونجا شرکت دارن عروسش نخبس و دخترش هم اونجا کار میکنه ادم پولدار همجای دنیا جا داره و همجا راحته والاع خدا بهشون بیشتر بده

منم مدارک رو گرفتم و گفتم باشه ماهی یکبار میام و تلفنی هم این خانم حسابدارتونو راهنمایی میکنم

امروز فندوقم رفته اردو کلی هم تنقلات خریده برده صبح هم از ساعت6.5 بیدار شده تقاضای پنکک کرده بعدم گفته برام چایی بزار ببرم یه فلاکس کوچولو داره براش چایی ریختم و با پنکک گذاشتم ببره کولش دیگه داشت میترکید

یه پارچه لی دارم دلم میخواد یه مانتو شیک لی بدوزم ولی اینقدر سر خودمو دارم شلوغ میکنم میترسم برش بزنم بمونه رو سرم و اذیت بشم تا تموم بشه

درس خوندن

بیکاری زیادی توی خونه بخصوص صبحها که فندوق مدرسه داره و آقای پدر سر کاره باعث شد تصمیم بگیرم درس بخونم سالها پیش وقتی واحدهای دانشگاهیم پاس شد دیگه دنبال مدرکم نرفتم الان برای ادامه به مدرک نیاز دارم بعد ۱۶ سال افتادم دنبالش و خداروشکر امروز کاراش تموم شد و چند روز دیگه قرار شد برم بگیرمش انشالله

چند تا کار ریز هم داشتم که توی این فاصله انجام دادم و خریدهامم انجام دادم و اومدم جلو در مدرسه ی فندوق انشالله این یک ماه تموم بشه از این همه الافی و دوری مدرسه راحت میشیم سال دیگه مدرسه کنار خونمون می‌نویسمش

بیشعوری

نگین و منجوق و مروارید و گرجستان خریدم و یه گل سینه زیبا برای خودم درست کردم البته که قبلش رفتم بخرم دیدم میده ۱۵۰ تومان چیزی رو که با چسب الکی چسبوندن و خیلی هم تاپ نبود

امروز میخواستم بیام دنبال فندوق اومدم پایین یه ماشین جلو مجتمع پست ماشینم پارک کرده بود کلی دنبالش گشتم ببینم ماشین کدام خریه تا اینکه دیدم با دوستش خندان داره میاد از عصبانیت دست و پام داشت میلرزید دلم میخواست پارش کنم کثافت بی‌شعور رو

کتاب بیشعوری رو دارم گوش میدم چقدر از چیزایی که میگه رو آدم توی اطرافیانش و حتی خودش و خانوادش میبینه

دلتنگ کسی هستم که خودش نمی‌داند و من همیشه در فکرشم و همیشه برای عاقبت به خیر شدنش از ته دل براش دعا میکنم

اردیبهشت زیبا

امروز فندوق جان بلید صبحانه سالم تزیین شده می‌برد صبح دوتا خرگوش با پنیر و گردو و خرما و خیار گوجه برلش درست کردم و کلی ذوق کرد و بردیم مدرسه

مگه از اردیبهشت زیباتر هم فصل داریم خدایا ممنون بخاطر ماه بسیار زیبات همه جای شهر سرسبز و بوی نم بارون حال ادمو خوب میکنه

آخر هفته عروسی نوه خالمه و بخاطر اینکه دختر خالم برام خیلی عزیزه حتما میرم با اینکه طفلک آقای پدر خیلی کار داره و شاید نتونه بیاد

توی این هفته پیراهن مجلسی ساده ای داشتم سالها پیش خریده بودمش رفتم براش متریال سنگ و مروارید و نگین خریدم و روش کار کردم کلا یه چیز فوق العاده ای شد اینقدر لباس گرونه که آدم اصلا نمیتونه سمتش بره و دوست داشتم لباس جدیدی بپوشم و موفق شدم چيز جدیدی خلق کنم یه پارچه هم دارم حالا توی عروسی براش یه مدل خوشگل پیدا کنم برای عروسی پسر داییم میدوزمش انشالله البته اگه برم چون یکم از دست طایفه مامی سر عروسی داداشام دلخورم حالا این دختر خالم هم خودش زنگید و قول گرفت برم و خودمم دوستش دارم میرم تا ببینم میتونم بقیه رو ببخشم و عروسیهاشون برم

دوست جونم

سلام بر دوستان عزیزم چند روز پیش دوست جون زنگید و شروع کرد گریه کردن و از دست شوهرش نالیدددد گفت طبقه پایین خونه که یه دوتا اتاق کوچیکه در اصل زیر زمینه رو دادیم مستاجر یارو شوهرش با چرخ توی خیابون‌ها چایی میفروشه ولی اینقدرررر زندگیشون شیر ینه ۷۰ میلیون دادن موتورکلی بابتش خوشحالن و جشن گرفتن ولی من این بالا توی خونه ۵۰۰ متری نشستم ماشین صفر گوشه حیاط افتاده بعد خونه اندازه قبر برام دلگیره پسرم وصیت نامشو نوشته گذاشته پشت قاب عکسه اتاقش از دست این مرد دیوانه شدیم نمیدونم باید چکار کنم خسته ام ناراحتم افسرده ام طلاقم نمیده برم از دستش آرامش بگیرم

کلی دلداریش دادم و خودم سراپا خشم شدم دلم میخواست گردن شوهرشو بزنم

خدایا خودت کمکشون کن