بالاخره انجام شد

طرحم عالی پیش رفت و بسیار روش زحمت کشیدم وخوشحالم بابت نتیجه خوبم دختر کوچولویی حدودا ۱۵ ساله شایدم یکم بیشتر ولی ریزه میزه بود بوی کلاس نقاشی از تایمی که اومد نشست فقط گریه میکرد و عکس پسر جوونی رو که کشیده بود نگاه میکرد و فقط آروم آروم اشک می‌ریخت آنقدر با دیدن اشکاش حالم بد بود که رفتم یه لیوان آب براش آوردم و شونه هاشو ماساژ دادم و بهش گفتم آب بخور یه نفس عمیق بکش دنیا ارزش نداره

تشکر کرد آب رو خورد ولی اشکش تا آخر کلاس بند نیومد

فندوقم هم جشن فارق التحصیلی پیش دبستانی داشت باهم رفتیم جشن و برگشتیم خیلی خوش گذشت

فندوق امتحان زبان داشت این ترم هم با موفقیت تمام شد یک هفته استراحت داره و بعد ترم جدیدش شروع میشه انشالله

طراحی

طراحی رو شروع کردم روز اول اسلوب اولیه رو بهم گفتن و جلسه دوم طرحهایی که دادن طبق اون اصول پیش بردم چقدر ازم راضی بودن جلسه سوم خانم مربی گفت همینجوری تو اوج بمون این طرحها روما جلسه هفت و هشت آموزش میدیم ولی تو خوب پیش رفتی منم کلی ذوقیم یه طرح آورد وحشتناکککککککک سخت سعی کردم آروم آروم پیش برم ولی با کلی ایراد و اشکال پیش رفت

و دست آخر هم خراب شد و اونی نشد که توی الگو بود

فندوق هم خداروشکر خوب داره پیش میره

آقای پدر هم با این رژیمش روی اعصابمه

کلاس نقاشی

فندوق رو کلاس نقاشی ثبت نام کردم و دیدم چقدر خانمها میان برای اموزش طراحی و دکراتیو از مربی خواستم توی دکوراتیو ثبت نام کنم گفت باید قبلش یه دوره کوتاه طراحی بری تا طرحهات رو خیلی زیبا بتونی ترسیم کنی

الان مادر پسری میریم کلاس نقاشی

و چون فندوق خیلی عاشق شنا کردنه اقای پدر براش خصوصی ثبت نام کرده و میبرتش اموزش شنا تا سریعتر یاد بگیره و این وسط به منم اجبار میکنه که برم شنا یاد بگیرم و کلا حرفش اینه که نمیشه عروس شمالیها باشی شنا بلد نباشی

حالا شاید از هفته دیگه برم ثبت نام کنم یه دوره برای اموزش برم

یک شام

سلام سلام

هفته پیش داداش زنگید و گفت برای آرتین مهمانی گرفته وقتی به اقای پدر گفتم گفت کاش میزاشت 5 شنبه چون چهارشنبه برای ماها که شهرستانیم وسط هفته حساب میشه خب نمیدونیم کارهامون چطور میشه ولی تلاشمو میکنم مرخصی بگیرم روز سه شنبه بهش زنگیدن و یک کار بسیاررررر مهمی براش پیش اومد و ما دیگه نمیتونستیم بریم

مامان اینها صبح چهارشنبه رفتن و من تماس گرفتم و عذر خواهی کردم و خیلی هم ناراحت شدن ولی چاره ای نبود و اقای پدر گفت من بازم زودتر اومدم راه میفتیم

داداش بزرگه زنگید که شیرین جان همسرتو درک کنیا نکنه بخاطر یه مهمونی حرفی بزنی برنجه گفت نه داداش خوشگلم دیگه دست خودش که نیست ولی بازم ببینیم چطور میشه

اقای پدر ساعت 4.30 اومد وقتی قیافه ناراحت منو دید خستگیشو رو نکرد و گفت الان راه بیفتیم ساعت 8 نهایت 8.30 میرسیم پس بزنگ و بگو که ادرس تالارو برامون بفرسته

یک ربعه حاضر شدیم و راه افتادیم و با اینکه به ترافیک هم خوردیم ساعت 9 رسیدیم تالار بعد از شام هم ساعت 11 شب بسمت همدان حرکت کردیم چون 7 صبح اقای پدر باید میرفت سر کار

بعدا که مامی برگشت گفت میدونم خیلیییی خسته شدید ولی اگه نمیومدید کلا میگفتن که خودشون نخواستن بیان خوب کردین اومدید

پنج شنبه رو بعد از برگشتن از سر کار کلا خواب بود بنده خدا

پریود مغزی شدم

یهو نمیدونم چی میشه که حس میکنم تو خواب سرم درد میکنه صبح کور مال کور مال میرم و یه نوافن میخورم و میام سرجام دراز میکشم خوابم نمیبره

دل و دماغ کتاب صوتیو اهنگ ماهنگ رو ندارم

خودمو سرگرم میکنم به درست کردن صندل تو اتاقم که میخواستم با تریکو مدلشه تغییر بدم با اینکه خیلی خوب شد و کیف کردم ولی حالم خوب نشد

سردرد و کلافگی و درد معده دلیلی شد برای زدن شیاف دیکلوفناک و بل اینکه دردهای کم کرد ولی بدنمون بی‌حال کرده بود

عصر فندوقو بردیم کلاس زبان با مامانها رفتیم پارک کنار آموزشگاه گفتیم خندیدیم سعی کردم حالمو خوب کنم ولی انگار یه سرماخورده رو بزاری تو یخچال و بهش ترشی هم بدی اینجور بدنم دربرابر تزریق این همه انرژی مثبت مقاومت کرد و خودشو به نفهمی زد

داداش زنگ زده برای چهارشنبه دعوتمون کرده میخوان برای آرتین خان جشن بگیرن انشالله و آقای پدر توی این حال من غرررر زنان که چرا چهارشنبه آخه مینداخت ۵ شنبه و من در سکوت مطلقققققق

وقتی رسیدیم خونه گفتم بزنگم بگم مانمیایم یهو آقای پدر ناراحت میشه که حالا صبر کن مرخصی اوکی نشد و نتونستم بیام بعد زنگ بزن . بخدا این مردا گاهی خود درگیری دارن و دوست دارن ب... ر....ی...نن توی اعصابمون

الان آقای پدر پیش فندوقه و مثلا میخوان بخوابن و کلا در حال بحث و گفتگوهای شیرین پدر پسری هستن

و اینجانب در بداخلاقترین و عصبیترین حالت ممکنم و دوست دارم چشمهامو ببندم و برم به ۲۰ سال گذشته شایدم ۲۰ سال آینده اصلا نمیدونم چرا فقط میخوام اینجایی که الان هستم نباشم

سیر سیاه

چند وقت پیش یهو توی اینستا درباره سیر سیاه شنیدم پس از تحقیقات و گشتن توی اینترنت دونستم که با دستگاه‌هایی سیر معمولی طی فرایندی فراوری میشه و بسیار مفید و گرونه ‌. به دنبال یه کسب و کاری هم بودم دستگاهش رو از آمازون سفارش دادم و بعد یک ماه بدستم رسید

یکی از مامانهای کلاس زبان فندوق چربی خون بالایی داره دکتر بهش گفته بود سیر سیاه مرغوب تهیه کنی لازم نیست دارو بخوری و توصیه کرده بود که نه هر سیر سیاهی چون خیلی‌ها توی پلوپز درست میکنن و می‌میسوزوننش و حس میکنن سیر سیاه تولید کردن اون نه خاصیت داره و نه مورد قبوله وقتی برام تعریف کرد گفتم من دستگاهش خریدم و دارم براش یکم بردم استفاده کنه کلی دعام کرد و خوشحال شد بدونم طرفدار داره دیگه میرم تو خط تولید و فروشش و شایدم چند تا دستگاه دیگه هم بخرم ولی هنوز توی مرحله استارتشم

سلاممممم

سلام سلام

مهمانها اومدن و چند روز بودن و رفتن بهمون خیلی خوش گذشت و کلی کنار هم گفتیم و خندیدیم

گلدون ها رو عوض کردم دوتا از گلهای خوشگلم خشک شدن نمیدونم چراااا

کتاب شفای زندگی رو جایی گذاشته بودم که دسترسی بهش نداشتم قرار بود به یکی از دوستان قرض بدم بعد از رفتن مهمانها و جابجایی وسایل بکمک آقای پدر دراوردمش

خداییش شماها چکار میکنید مرباهاتون کپک نمیزنه من مرباهام تو یخچال هم روشون یک ورق سفیدی میزنه

دوباره رسیدیم به زمانی که نمیدونم فندوق رو مدرسه ثبت نام کنم یا بمونم جواب نتایج آقای پدر بیاد

دوست جونم داره کارهای دادگاهش رو انجام میده ک من براش وحشتناک غمگینم و ناراحت چی میشه که زندگی بعد از ۲۰ سال به اینجا میرسه خدایا کمکش کن خواهش میکنم

برای خودم برنامه ریزی کردم و کتاب صوتی صبح جادویی رو با صدای پر انرژی سادات اعلایی گوش میدم صداش به آدم انرژی میده

برای ناهار فندوق عدس پلو پریدم آقای پدر همچنان رژیمه