یک شام
سلام سلام
هفته پیش داداش زنگید و گفت برای آرتین مهمانی گرفته وقتی به اقای پدر گفتم گفت کاش میزاشت 5 شنبه چون چهارشنبه برای ماها که شهرستانیم وسط هفته حساب میشه خب نمیدونیم کارهامون چطور میشه ولی تلاشمو میکنم مرخصی بگیرم روز سه شنبه بهش زنگیدن و یک کار بسیاررررر مهمی براش پیش اومد و ما دیگه نمیتونستیم بریم
مامان اینها صبح چهارشنبه رفتن و من تماس گرفتم و عذر خواهی کردم و خیلی هم ناراحت شدن ولی چاره ای نبود و اقای پدر گفت من بازم زودتر اومدم راه میفتیم
داداش بزرگه زنگید که شیرین جان همسرتو درک کنیا نکنه بخاطر یه مهمونی حرفی بزنی برنجه گفت نه داداش خوشگلم دیگه دست خودش که نیست ولی بازم ببینیم چطور میشه
اقای پدر ساعت 4.30 اومد وقتی قیافه ناراحت منو دید خستگیشو رو نکرد و گفت الان راه بیفتیم ساعت 8 نهایت 8.30 میرسیم پس بزنگ و بگو که ادرس تالارو برامون بفرسته
یک ربعه حاضر شدیم و راه افتادیم و با اینکه به ترافیک هم خوردیم ساعت 9 رسیدیم تالار بعد از شام هم ساعت 11 شب بسمت همدان حرکت کردیم چون 7 صبح اقای پدر باید میرفت سر کار
بعدا که مامی برگشت گفت میدونم خیلیییی خسته شدید ولی اگه نمیومدید کلا میگفتن که خودشون نخواستن بیان خوب کردین اومدید
پنج شنبه رو بعد از برگشتن از سر کار کلا خواب بود بنده خدا