سردرد
چند روزیه که سردرد ول کن نیست و از نصفه شب شروع میشه و صبحها که بیدار میشم مسکن میخورم تا روز رو ادامه بدم و شبها از ط درد خواب راحتی ندارم
خدایا بنظر خودت بس نیست؟؟؟
چند روزیه که سردرد ول کن نیست و از نصفه شب شروع میشه و صبحها که بیدار میشم مسکن میخورم تا روز رو ادامه بدم و شبها از ط درد خواب راحتی ندارم
خدایا بنظر خودت بس نیست؟؟؟
آقای پدر به آهنگ اعتیاد داره که گاهی خیلی آزار دهنده میشه و من باز میرم رو مدار ولش کن درست میشه چکارش کنم
بخاطر کلاس مختلط فندق جان بعضی خانواده ها رفتن حراست شکایت کردن هنوزم مغزهای کوچک زنگ زده موج میزنه
خیلی دلم میخواست ساعتها بنویسم ولی مچ دستم درد میکنه و توان ندارم
امروز رفتم بانک حساب اتیه فندقم مشکل داشت نمیشد واریزی انجام بدم کارمند بانک گفت باید پدرش بیاد با چنان عصبانیت گفتم بابا میخوام به حساب بچم پول بریزم همین الان باید مشکل حسابش رو حل کنید که یارو چند دقیقه ای کارمو انجام داد و واریزی رو انجام دادم بخدا غیر از سنگ اندازی جلو پای هم کار دیگه ای بلد نیستیم
خواستم بابت بیستو ششمین سالگرد استخدام آقای پدر براش جشن بگیرم و سوپرایزشون کنم به طرز عجیبی که فقط از عهده آقایون برمیاد ر......ی.......د توش
گاهی جوری خسته ام که دلم میخواد چشمام و ببندمو و راحتتتتت برای همیشه بخوابم
چند روز پیش که آقای پدر مرد خوبی شده بود و با درک و با جنبه و با.... کلا همچی تمام درباره یه موضوع مهمممممی که همیشه سعی میکردیم باهم دربارش حرف نزنیم صحبت کردیم و کلی آروم شدم و دلم آروم گرفت
فندوقم امسال کلاس دومه مدرسه تا خونه فقط 3 دقیقه فاصله داره بلوک ما نزدیکترین بلوک به مدرسس پارسال تا برسیم مدرسه نیم ساعتی توی راه بودیم اما امسال تصمیم گرفتم همینجا بره مدرسه خودش میره و میاد محیط جدید و تعداد دانش اموزان کم و کلاسهای مختلط خیلی باحالن
صبح براش پنکک درست کردم گفت چند تا هم بزار ببرم مدرسه
درسته توی این محیط من کمی سختمه و راحت به همجا دسترسی ندارم ولی اقای پدر راحت میره سر کارو فندوق خان کلی دوست پیدا کرده و خیلی چیزا یاد گرفته و روابط اجتماعیش بهتر شده و یک محوطه بزرگ و امن و خوب برای بازی داره و کلی همبازی شیرین
چند روزه دارم پادکستهای احسانی عبدی پور رو گوش میکنم کلا حال و هوامو و دیدمو به مسایل عوض کرده
یه ویدپو از سروش صحت دیدیم که خیلی بهم کمک کرد میگفت وقتی نمیتونی بنویسی دقیقا تا هر چند روز طول میکشه صد بار بنویس من نمیدونم چی بنویسم و من با این تصویر دفترم رو دوباره باز کردم و مینویسم وقتی حالم خوبه یا حالم بده یا عصبیم یا متنفرم یا خسته ام
روزی که فندق رو بردیم دکتر و بعد بیمارستان یه اقای دکتر اینتری توی اورژوانس بود که اقای پدر از دستش وحشتناک عصبانی شد و دعواشون شد و ما بچه رو اوردیم چند روز بعد عمم بهم زنگ زد و گفت افتتاحیه مطب دخترشه و ساعتش رو هم اعلام کرد
شنبه ساعت 8 شب بود اقای پدر گفت منو و فندوق میمونیم خونه شما برو با فک و فامیلات خوش بگذرون و منم اصراری به اومدنشون نکردم و رفتم سر راه گل و شیرینی خریدم و رسیدم چند دقیقه نشسته بودیم یهو همون دکتره اومد و به استادش (دختر عمه) تبریک گفت و چشمش به من افتاد و لبخند زد و رفتپیش بقیه دوستاش و همکاراش و چند دقیقه بعد اومد پیشم و احوال فندوق رو پرسید و بابت اون روز عذر خواهی کرد و گفت چرا نگفتید از اشناهای خانم دکترید منم چیزی نگفتم و دوباره رفت پیش همکاراش اخه من اون روز توی اون حال چی باید میگفتم که تو بیشتر به بچه من توجه میکردی لعنتی