زندگی در جریان است
ممنونم از محبت و مهربونیهاتون
با فندوق خودمو مشغول کردم کلاس زبان و ای مت و ژیمناستیک میره تا یکم انرژیش تخلیه بشه
ماشالله از صبح تا شب حرف میزنه
آقای پدر هم باهمه سختیهایی که کشید و وزنشو کم کرد قسمت نشد امسال هم بریم تهران
سری آخری که رفتیم شمال جوری دلشو شکوندن که در برگشت کم مونده بود گریه کنه منم که توی دلم عروسی بود والا از ته دلم گفتم آخيش بزار بفهمه من چی میکشم
گفت دیگه برنمیگردم شمال مگه اینکه خونه بخرم و برم خونه خودم الان هم برادر شوهر داره دنبال خونه برامون میگرده و پدرشوهر همچنان منفعل
از احوالات پری هم بگم براتون که عالیست مثل همیشه باهمه اون شرایط قبلی خجسته اس برای خودش هفت هشت ماهیست عروسش اجازه نمیده پسرش و نوش رو ببینه
خودم هم دارم کتاب محدودیت صفر را میخونم
همسایمم که بارداره و کلی خوشحاله هستی هم هر روز اهنگ میزاره و میرقصه و خوشحاله
دیگه خبر جدیدی ندارم زندگی به راه خودش ادامه میده و منم توی این لالوها برای خودم خوش میگذرونم پالتوهامو دوختم و اونهایی که رنگ و روشون اجازه میداد برای فندوق هم دوزیدم ست مادر پسری میزنیم
زنداداشم هم نخ رافیا خریده براش کلاه و کیف ساحلی ببافم کلاهش رو تازه تموم کردم