املای شب
بابا قرار بود که به فندق املا بگه املا رو گفت و بهش گفت که از غلطهای املایی یه دور بنویسه و دوباره قرار شد که بهش املا بگه فندقم که دوباره املا نوشتن براش مثل زایمان طبیعیه شروع کرد به گریه کردن پدر و پسر با هم دعواشون شد منم در سکوت مطلق در آشپزخانه در حال آشپزی بودم دعوا بالا گرفت و مجبور به دخالت شدم بعدش فندق خان به خاطر اینکه بابا رو اذیت کرده بود اومد عذرخواهی کنه و بابا قبول نمیکرد دوباره منه بیچاره وساطت کردم و آشتی برقرار شد و شام خوردیم و خوابیدیم توی سکوت مطلق خونه میان خروپف پدر و پسر خوابم نمیبرد که نمیبرد بلند شدم برای خودم یه چایی دم کردم خوردم هندزفری زدم و کتاب صوتیمو گوش کردم و کم کم خوابم گرفت صبحم فندق خان بیدار شد وبل باباش اساماسی قربون صدقه هم رفتن و الانم مدرسه است امروز از اون شنبههاست که حوصله هیچ کاریو ندارم روتخت ولو شدمو دارم پست میذارم احتمالا امروز شنبه تبلیه